سیب سبز

سیب سبز

حرفی نیست جز اینکه برای دیدن روی ماه خدا آمده ایم...دروازه ی شهادت نداریم! تنها معبری تنگ مانده... لکن دل را باید صاف کرد...باور کن با همین جنگ نرم می شود روی ماه خدا را بوسید.

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • ۲
  • ۰

ساعت 8 صبح امتحان ریاضی داشتم.مثل همیشه سوالات آسون رو بلد بودم و حوصله ی حل تمرینات سخت رو هم نداشتم.جزوه ی درسی امتحان بعدیم رو که پس فردا بود باز کردم و  شروع به خوندن کردم ، اما به اولین تمرین سخت که رسیدم گذاشتمش روی تخت.

بلند شدم و چرخی دور ضریح امامزاده زدم و مثل همیشه سر به هوا و عقب عقب خارج شدم.همیشه آیینه کاری های سقف گنبدی امامزاده رو دوست داشتم هرچند که اون چندتیکه آینه ی کنده شده از گوشه ی سقف بدجور توی چشمم میزد.از قفسه ی کتابی که جلوی درب ورودی امامزاده بود کتابی برداشتم؛ "دعوت؛مجموعه داستان کوتاه به انتخاب مسعود امیرخانی"

.

"آخرین پلاک شناسایی را در مشت می فشردیم" اسم اولین داستانش بود. از اسمش معلوم بود که باید در رابطه با خاطرات جنگ یا تفحص باشه.

بدون اینکه تصمیم گرفته باشم داستان رو بخونم چند خط از بالای صفحه رو خوندم.اسم شخص اول داستان علی بود و آدم درستی به نظر می رسید.

کتاب رو برداشتم و به سمت اتاق خدام شیفت شب راه افتادم. علی تصمیم گرفته بود 40 شبانه روز توی کوه محل استقرار گردانشون به یاد دوستان شهیدش خلوت کنه؛ اونم تو زمستون .کوله کوهنوردیش رو آماده کرد بود و یادداشتی رو به در یخچال چسبوند...

  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

قال رسول الله  صلّی الله علیه و آله  

  " رِأسُ العَقلِ بَعدَ الدِّینِ التَّودُّدِ النّاسِ وَ اصطِناعِ الخَیرِ اِلی کُلِّ بَرِّ وَ فاجِرٍ "

رسول اکرم (ص) فرمود : پس از ایمان به خداوند سرآمد تمام اعمال عاقلانه ،بشر دوستی و نیکی به همه ی مردم است خواه خوب و درستکار باشند یا فاسق و گناهکار.

«مستدرک الوسائل، ج 8، ص 353»

  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

جوونی...

برای ورود به جوونی اینجا یا اینجا کلیک کنید

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

تنهایی...

دخترکی که امامزاده را قریب غربت خود میدید...

... باید درها را می بستیم . یعنی از همان ابتدای ورودم به عنوان نگهبان شیفت شب طبق قانونی نانوشته ، باید راس ساعت 11 شب درهای امامزاده را می بستیم. اگرچه شبهای تیرماه ، تابستانی و گرم می گذشت ، اما تنهایی به اندازه ی کافی ، پاییزی و سرد بود که با چهره ای نگران از تاریکی و شب ، درخواست جای خوابی در گوشه ای از امامزاده کند ؛ اما نمی شد،قدغن بود. راه زائر سرا را نشانش دادم و با خود گفتم حتما جای خوابی مناسب تو خواهند داشت ، هرچند که مطمئن هم نبودم.

آخرین نفری بود که از در امامزاده خارج شد و من بی حوصله و خسته از سر و کله زدن با زنانی که حاجات خود را با چنگ زدن به ضریح ، از امامزاده ی محصور در آن میخواستند ، سریع درها را بستم و چراغ ها را خاموش کردم که یعنی تعطیل!

دخترک تکیه زده بود به نرده های پله های ایوان ورودی و کمی بعد ، خسته از تنهایی روی پله ها نشست. شاید بار نگرانی اش زیادی سنگین شده بود که توان ایستادن نداشت.

  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

من زنده ام ...

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

  • علی اولیایی
  • ۳
  • ۰
دلم هوای ایستادن روی تکه آجری را دارد که دروازه ی بچگی هایم بود
  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

دو دوست...

به نظرم رفیق بودند؛ دو رفیق صمیمی که در شادی و ملال کنار هم مانده بودند. از حال و روزشان معلوم بود که روزگار سختی را می گذرانند. روزگاری که مجبورشان کرده بود برای خیال زنده بودن هم سر در سطل آشغال های صحن امامزاده فرو برند.
حتی تصور زندگی در کوچه و خیابان هم ترس آور است و چه قدر شجاعند این دو که در این سردی و بی رنگی زمستان در پی حیاتشان می دویدند. فارغ از دلبستگی به مکان و زمان.
متحیر مانده ام که چرا ولگرد خطابشان می کنند ؟! شاید تن کثیفی داشته باشند ، شاید چهره های ترسناکی داشته باشند ، شاید کفش و تن پوشی نداشته باشند اما ول گرد نیستند.
مگر بندگی و دویدن در پی حیات و رسیدن به ممات کار همه ی ما نیست. پس چگونه باور کنم که این دو ولگرد باشند و من نه و ما نه! و مگر همه حیوانات اهل تسبیح و نماز نیستند و مگر این تسبیح و نمازگزاری، آگاهانه نیست؟ (1)

افسوس که فهم پارس کردن هایشان برایم ممکن نبود تا مطمئن شوم سین و حاءِ سبحان الله گفتن هایشان بهتر از من هست یا نه؟!
... این شبها صدای لولاهای زنگ زده ی سطل آشغال های آبی و سفید صحن امامزاده که به زحمت میشود تا کمر در آن دولا شد ، لالایی سوزناک شب های من است و شاید به همان سوز و سرمای شب های بی قراری ام.


(1) الم تر انّ الله یسبح له من فی السموات و الارض و الطیر صافّات کل قد علم صلاته و تسبیحه و الله علیم بما یفعلون

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

ایوان اصلی

  • علی اولیایی