سیب سبز

سیب سبز

حرفی نیست جز اینکه برای دیدن روی ماه خدا آمده ایم...دروازه ی شهادت نداریم! تنها معبری تنگ مانده... لکن دل را باید صاف کرد...باور کن با همین جنگ نرم می شود روی ماه خدا را بوسید.

آخرین مطالب

۲۸ مطلب با موضوع «گاه نوشت» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

فایل پی دی اف چندتا از گاهنامه هایی که تو دوران دانشجویی و بعد اون کار کردم؛هرچند کار گروهی بود لکن اکثر مطالب اعم از مطالب تولیدی و جمع آوری شده و طراحی و ... کار خودم بود... کمر ریا بشکنه البته

گاهنامه دانشجویی پاکنویس در دفتر بسیج دانشجویی شهرستان کاشمر

 شماره اول

گاهنامه دانشجویی قلم سرخ در حوزه دانشجویی شهید آوینی دانشگاه آزاد اسلامی شهرستان کاشمر 

 شماره اول / شماره دوم / شماره سوم / شماره چهارم / شماره پنجم

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

مکانیزم ماله!

آمریکایی ها مکانیزمی تو برجام پیش بینی کردن به نام مکانیزم ماشه؛

اونوخت ما هم مکانیزمی داریم به اسم مکانیزم ماله!

#برجام #روحانی_طور #عراقچی_طور #نوبخت_طور #لاریجانی_طور

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

ذهن خوان...

تصور اینکه بدونی فلانی میتونه ذهنت رو یا صداهای فکرت رو بشنوه ترسناکه اما تو این دنیا هستند کسانی که میتونند به چشم های شما زل بزنند و بدون اینکه شما بفهمید ، آنچه که از ذهن شما میگذره رو بشنوند.
خب شاید بگید میشه ذهنمون رو در برابر این افراد کنترل کنیم ؛ حالا هرچه قدر هم که سخت باشه؛ ولی به نظر من سخت از کنترل ذهن ، شنیدن افکار آدم های دور ورته، اینکه صداهایی رو بشنوی که از هیچ حنجره ای بیرون نیومده ، اینکه بشنوی و به روی خودت نیاری...

این شنیدن ها اونقدر برای من سخت بود که از دو سال قبل از خانواده و اجتماع فراری شده بودم.
حدود دو سالی بود که صداهایی گم و مبهم میشنیدم که با شلوغی اطرافم نسبت مستقیم داشت.هرچه قدر افراد بیشتری رو میدیدم صداهای توی ذهنم شلوغ تر و مبهم تر میشد.
اون اوایل شنوایی سنجی هم رفتم و حتی بعدتر برای درمان ، داروهای روانپزشک رو هم امتحان کردم؛ اما جز معده ای خراب و هزینه ای سرسام آور چیزی عایدم نشد...

تا اینکه تصمیم گرفتم دانشگاه و کار رو بیخیال بشم و تو یه روستای کم جمعیت و آروم یه تیکه زمین بخرم و خودم رو به کشاورزی و گلخانه داری مشغول کنم.
وسایل سفرم رو جمع کردم و با کلی جنگ و دعوا و توضیح و نصیحت خانواده و با اندک پسندازم راهی سفر شدم.
کجا؟
هرجایی که جز فکر خودم فکر دیگه ای رو نشنوم،یا حداقل افکار و ذهنیت های درست درمونی بشنوم...

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

حسابان...

‏ولی راموسا اونی که جزوه ی حسابان منو از تو جامیزیم بلند کرده بود بیاد خودش بگه،کاریش ندارم.‌‌‍..
بعد یازده سال یهو یادش افتادم
  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

نونِ زیرِ کباب...

-شام چی خوردی؟
+من نونِ زیرِکباب خوردم
+تو چی؟
- وای خوش به حالت!ما قرمه سبزی داشتیم!

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۱

به قدر زق زق زدن نوک انگشتان پا ، پیاده روی کردیم. من و تنهایی ، با جیب های خالی مان. البته تنهایی ام جیب ندارد. تنهایی ام هوس سیگار کرده بود ، از آن بهمن های سفیدِ پایه کوتاه ؛ و من که سیگار نمی کشیدم پیشنهاد به ادامه پیاده روی دادم تا حداقل قبل از رسیدن طوفان به مقصد رسیده باشیم. مقصد کجاست؟ نمیدانم ؛ شاید مقصد همین رفتن است ، همین گذشتن و گذرکردن...
میرفتیم و هوا به غایت سرد بود و یخناک. به قدری سرد که حتی سگ هم پر نمیزد چه برسد به آدمیزاد. البته من آدمیزاد بودم ولی تنهایی ام نه... تنهایی ام می توانست به ماه پربزند ، ماه همان شیئ آسمانی سفید پررنگ است که امشب کامل بود؛ ولی اگر پر میزد من تنهاتر میشدم پس ماند و هوس سیگار کرد.از همان بهمن های سفید پایه کوتاه.
در کوچه پس کوچه های تاریک و غمگین و سیاه و سفید دهه ی 50 بودیم و قدم میزدیم، از آن کوچه هایی که تیرهای برق چوبی دارند و نوری بیجان. کوچه های پیر و خسته و تنها. دوست داشتم راه زنی،جیب بری یا زورگیری بیرون می پرید و از من و تنهایی ام ، دارایی مان را میخواست و من دست در جیب کنم و آسترش را بالا بکشم و با خنده بگویم: به کاهدان زدی گلابی!

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

به یک نقطه ی عطف در زندگی نیازمندم
نقطه ای عطفی که دستم را بگیرد و از مینیمم نسبی یا چه بسا مطلق زندگی ام بالا بکشد
اکیدا صعودی بودنم را آرزوست...

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

کاش بیدار میشدم...

خوابیده بودم و خواب میدیدم که در خوابم ، خوابیده ام و کابوس می بینم! در خوابم میدیدم بختکی سنگین با تمام سنگینی اش روی سینه ام نشسته است و من مدام تلاش می کردم که تکانی بخورم . یادم نیست کدام ذکر خلاصم کرد شاید لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین بود!

اما بالاخره از خواب پریدم؛اذان گفته بودند؛ نماز خواندم!
و دوباره خواب!
کاش بیدار میشدم...

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

سلام میمون!

یه پیامک نوشتم و برا رفقا ارسال کردم

با این متن:

سلام میمون
.
.
.
.

.
.
چیه؟
دوست دارم به سال نو سلام کنم
بازخوردهای این پیام هم در نوع خودش جالب بود!
مسعود:خخخخخ خر
ابوالفضل ش: سلام چندتاشون تو خیابون (...) هستن؛برو سلام کن،سال نو شما مبارک
علیرضا : هر هر هر
محسن : گمشو بابا ، سیرابی
ابوالفضل ر: خخخخ،سلام یکی از دعاهام سر سال نو یی برا شفای مریضا بود بالاخص مریض مورد نظر
حسین: سلام علی جووون سال جدیدت مبارک
مصطفی : خخخخخخ
ابوالفضل ع: سلام عزیزم امروز اولین روز عیده اما تو روانی اگه صد هزار تا عید هم بیاد بازم تو حال و حوای! روانمنش هایی
  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

24 متری زمین

کلا از کارهای هیجانی خوشم می اومده،فرقی هم نداشته چه کاری و کجا باشه.از عمق زمین! گرفته تا ارتفاع و حتی ... .شاید از زمانی که از بهارخواب خونمون افتاده بودم پایین یا اون وقتی که از نردبونی که داداشم گرفته بودش و من ازش رفتم بالا و بعد ولش کرد!! این علاقه به وجود اومده باشه؛نمیدونم، ولی به هرحال اینبار هم خاطره ای هیجانی شد...

قبلا از ارتفاع 12 متری با طناب و تجهیزات پایین اومده بودم اما امشب به همت یکی دو نفر از دوستان توفیقی شد تا از یک دکل مخابراتی 27 متری برم بالا.البته تا بالای بالا نرفتم و حدودا 24 متر از سطح پشت بام ارتفاع گرفتم.فرقش با سری قبل این بود که اونجا 12 متر بود و دو نفر حمایت داشتیم اما اینجا باید از یه دکل به عرض 25 تا 30 سانتی متر (اگه اشتباه نکنم) میرفتم بالا و البته بدون هرگونه تجهیزات صعود و فرود.بعد از اذان مغرب و عشاء بود و شهر روشن و نمای اون بالا واقعا زیبا.خیابان اصلی و امامزاده سید حمزه (ع) و چراغ های روشن شهر و من و خدا...

24 متر از زمین فاصله گرفتم.یاد این شعر افتادم که:

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند/ زمین چه قدر حقیر است آی خاکی ها

پ.ن: کاش اون 3 متر دیگه رو هم میرفتم بالا

پ.ن: بدون هماهنگی و سر خود از این کارا نکنید

پ:ن: ! و ... رو شاید بعدا نوشتم!

  • علی اولیایی