سیب سبز

سیب سبز

حرفی نیست جز اینکه برای دیدن روی ماه خدا آمده ایم...دروازه ی شهادت نداریم! تنها معبری تنگ مانده... لکن دل را باید صاف کرد...باور کن با همین جنگ نرم می شود روی ماه خدا را بوسید.

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

نیمه شب...

ساعت از نیمه شب گذشته بود و ستاره هنوز بیرون از امامزاده بود
از کمدِ نگهبانِ شیفت شب ، پتو و بالشی برای خودم برداشتم و پتوی اضافه را هم که به زور جاساز کرده بودم ، به یکی از کارگرهای امامزاده که در شیفت شب با من همراه بود دادم. کارگر پیری که خسته تر از چندکلام صحبت دوستانه بود و خیلی زود در اتاق کناری به خوابی عمیق فرو رفت.هرچند تفاوت سنی پنجاه سال هم مجالی برای صحبت مشترک برایمان نمی گذاشت.
به ناچار روی تخت چوبی داخل اتاق دراز کشیدم و برای اینکه کمی از فکر و خیال ستاره دست بردارم ، کتابی را که همراه خود برده بودم ، برداشتم و شروع به خواندن کردم.یکی دو فصل از کتاب را خواندم ولی بیتابی ام بر طرف نشد.
مدام توی تخت غلط میزدم و منتظر خواب بودم که از راه برسد. صدای تیک تاک ساعت شبیه صدای چککشی که بر سر میخی نحیف فرود می آید بلندتر از همیشه توی سرم می پیچید. برای فرار از سکوت و صدا ، پتوی رنگ پریده ام که در طول سالیان ، داغ های زیادی دیده بود و سیاهی آن بر تن زردش نمایان بود ، روی سرم کشیدم ، ولی پژواک صدا مدام بیشتر میشد.

حالا صدای قریچ قریچ چوب های تخت و پیچ های بدنه ی فلزی آن هم اضافه شده بود . بدتر از این صداها ، صدای دردمندانه پروانه ی کوچکی بود که پشت پنجره ی بخار گرفته از سماور هیئتی همیشه روشن داخل اتاق ، برای چندساعت آزادی بیشتر تقلا می کرد.تقلایی که به قیمت زندگیی کوتاه در سرما و مرگ در تنهایی و سکوت حساب میشد اما با آزادی.
هوای پاییزی آن شب ، زمستانی تر از زمستان های سرد و ساکت امامزاده بود و من همچنان نگران ستاره ای بودم که بیرون از امامزاده مانده بود و در آسمان سو سو می زد.

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

ساخت سند جدید

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

مدعی کاربلدی یا حرفه ای بودن در پوتوشاف نیستم و نبودم اما از اونجایی که میدونم خیلی ها دوست دارن یاد بگیرنش و ازش استفاده کنند یه سری مطالب آماده کردم که به تدریج کامل ترشون می کنم

فایل های آموزشی برای شبکه ی اجتماعی فیض بوک آماده شده است ، اما جهت جمع آوری و آرشیو مطالب در سیب سبز هم قرار خواهد گرفت

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

انتظار...

کلیپ صوتی / انتظار یعنی ...

جهت دانلود کلیپ صوتی با کیفیت اصلی اینجا کلیک کنید.

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

دوست داشتم...

دوست داشتم کشاورزی ساده می بودم در روستایی دور از شهر
نه از امواج همیشه همراه تلفن ها خبری بود و نه از این تارهای عنکبوتی گسترده در همه جا اثری
و نه از این دنیای پرهیاهو و خالی از حقیقت رنگی
مرادی داشتم که مریدش باشم
تکه زمینی از دار دنیا که بذر کار بر آن بپاشم
و کلبه ای از چوب و سنگ که در زمستان سخت با تنها بخاری آن مثل دل اهالی روستا گرم گرم می شد
معلمی که درس زندگی بیاموزدم
و دلی که دل نبندد به متاع قلیل دنیا

  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

اربعین

یک روز پیش از زمانی که می‌خواستم به سفر معنوی عتبات عالیات مشرف شوم، در خدمت آقا بودم، عرضه داشتم فردا به کربلا می‌روم که آقا با یک نگاه حسرت‌آمیزی گفتند ما را که فراموش نمی‌کنید.

به عنوان ادای حق رهبری، مقید باشیم که یک زیارت یا حداقل سلامی از طرف ایشان به محضر آقا سیدالشهدا (ع) عرض کنیم به امید اینکه رهبر عزیزمان به این آرزویشان برسند.
آیت الله علم الهدی

  • علی اولیایی