سیب سبز

سیب سبز

حرفی نیست جز اینکه برای دیدن روی ماه خدا آمده ایم...دروازه ی شهادت نداریم! تنها معبری تنگ مانده... لکن دل را باید صاف کرد...باور کن با همین جنگ نرم می شود روی ماه خدا را بوسید.

بایگانی
آخرین مطالب

۷ مطلب با موضوع «گاه خاطره» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

حسابان...

‏ولی راموسا اونی که جزوه ی حسابان منو از تو جامیزیم بلند کرده بود بیاد خودش بگه،کاریش ندارم.‌‌‍..
بعد یازده سال یهو یادش افتادم
  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

حدود ساعت های 2 و 3 صبح بود که از پای سیستم بلندشدم که بخوابم.مطابق معمول خوابم نمیبرد.گوشیم رو برداشتم و پیغومچه1 هام رو مرور کردم.از تبریک سال نو و عید فطر و دعوت به راهپیمایی 22 بهمن داشتم تا حضور در جلسه و بعدا زنگ میزنم.

"من الان تو جلسه ام ، بعدا زنگ بزن" و انتخاب کردم و برای پنج شیشتا از بچه ها فرستادم و گوشیم رو ، تو حالت سکوت گذاشتم که احیانا این وسط یه نفر از من مجنون تر پیدا نشه که زنگ بزنه و من رو از خواب بیدار کنه!

حالا جواب هایی که فرستادن هم برای خودش جالبه

میثم : عِه

ابوالفضل (ملقب به حاج عمو) : تو جلسه ی فامیلتونی! صبح خروس خون؟

ابوالفضل (ق) : وژدانن رد کردی علی

مسعود : ن خیالت جمع ، دعات کردم دیگه امید به خدا ان شاءا.. فرجی بشه

ابوالفضل (ر) : سلام من تازه اومدم بیرون از جلسه کار داشتی؟ [خدایی براش دعا کنید ، این از مریض منظور هم بدتره]

حسین (م) : جلسه تموم شد؟

1 : پیامک

  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

7 آبان...

  • علی اولیایی
  • ۲
  • ۰

تاول...

انگشت دستم تاول زد...
از آن بزرگ ها!
نه اینکه چیز تازه ای باشد و نه اینکه تاول داشتن به دست ، افتخار و ارزش باشد
اما همین که برای تو بود
یعنی تاولی دوست داشتنی به دست دارم...

پ.ن:سر دیگ بودم و کفگیر به دست ، برنج عزادارن رو میریختم

پ.ن:ظهر عاشورای حسینی-هیئت رزمندگان اسلام-محرم 1437 هجری قمری

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

امروز موقع برگشتن از دانشگاه و در حالی که سوار بر موتور ، تخت گاز ، یکی یکی سرعتکاه های بلوار رو رد می کردم ، عابری رو دیدم ایستاده! با لباس مشکی و البته منتظر؛
سرعتم زیاد بود و اتفاقا در حال سبقت بودم که دست بلند کرد ، که یعنی من رو هم برسون! فرصت نبود خوب ببینمش ولی زدم روی ترمز و حدود بیست متری جلوتر ایستادم! ]از اونجایی که بیست متر زیاده! و شخصا حاضر نیستم این همه راه رو برای سوار شدن به تاکسی یا هر وسیله ی دیگه ای گز کنم ، دور زدم و کنارش ایستادم[
از قضا این عابر ایستاده ما کمی اختلال داشت! به هر حال با خودم گفتم حتما تا داخل شهر میاد و بعدش هم میره سمت یه هیئتی برای عزاداری و ناهار!
فلذا من حیث المجموع ، سوارش کردم.
هنوز تو دنده ی دو بودم که با اصرار از من خواست بدو بدو کنم!! ]بدوم[ حالا منم جزوه ی درسی ـم رو گذاشتم روی باک موتور و کلاه ایمنی ـم رو هم برای اینکه باد نزنه جزوه رو بترکونه گذاشتم روی اون و دارم مثل بچه ی آدم راهم رو میرم. بعد از سرعت گرفتن ، این آقای عابر ]با وجود درخواست من که دست نزن[ کلاه رو برداشت و به صورت چپه! گذاشت رو سر من!

خخخخخ
فکر کن با سرعت 60 – 70 تا در حالی که خیابون پر از سرعتکاه! و چاله چوله است ، چشمات رو هم با یک کلاه سر و ته بگیرند!
حالا یه دستم به جزوه یه دستم به ترمز و یه پام هم روی ترمز پایی و بالاخره واستادم!
با تشر پیادش کردم و در حالی که میخندید دستش رو به نشانه ی خداحافظی آورد جلو. منم همون طور که "بی ادب" رو به زبان می آوردم! دست دادم و بقیه راه رو تنهایی ادامه دادم!
...
دنبال نکته ی اخلاقی نگردید چون منم پیدا نکردم ، ولی اگه خواستید یه ذره هیجان به زندگی تون اضافه کنید با یه دیوانه همسفر بشید!

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

کمپوت یا یخمک؟

دیشب حدود ساعت 9 بود که یکی از رفقا زنگ زد که امیر.م تصادف کرده و بیمارستانه و بریم عیادتش .اول فکر کردم مثل اون سری که حسابی سرکار رفته بودم و سوژه خنده ، این دفعه هم سرکارم ؛ ولی به هرحال از تو خونه موندن و چشم دوختن به مانیتور بهتر بود.حاضر شدم و بعد از چند دقیقه ی کوتاه ، سوار بر موتور راهی بیمارستان شدیم.

توی مسیر بنا به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد جای کمپوت سه تا یخمک بگیریم و خودمون تو اتاقی که امیر.م بستری بود بخوریم.این شد که قبل از بیمارستان، سه تا یخمک ، یه بسته کوچیک دستمال کاغذی و آدامس گرفتند! و رفتیم تو بخش اورژانس بیمارستان.

حیوونی امیر زانوش ترکیده بود و قرار بود بره اتاق عمل...نکته ای که از حرف هاش حین یخمک خوردن فهمیدم این بود که با یه ماشین تصادف کرده و طرف مقصر بوده و دیگه اینکه تعداد زیادی آبمیوه اون ور تخت موجود بود که من نگران خراب شدنشون بودم!

به هرحال امیر.م جان امیدوارم زودتر خوب بشی و شام ترخیصت رو بخوریم!

  • علی اولیایی
  • ۱
  • ۰

سیبیل...

دیشب حدود ساعت بیست و سی دقیقه و درست قبل از اجرای نمایش راز آفرینش ، فردی با نام محمد ا.ف ، که علاوه بر نشر اکاذیب و اقدام علیه امنیت ملی ، از دست ماموران فرار کرده بود به اشد مجازات محکوم و حکم در فرهنگی ترین مکان موجود - مجتمع فرهنگی هنری سرو - اجرا شد.

محمد ا.ف دستیار فنی کارگردان و مسئول اتاق فرمان سالن محل اجرا بود که بعد از اجرای حکم در جمله ای تهدید آمیز خطاب به یکی از عوامل اجرای حکم گفت: "یعنی علی اشکت رو در میارم".

خخخخخ

خودمونیش این میشه که پس پریشب ما هماهنگ کردیم بعد از اجرای نمایش بریم یه چرخی تو شهر بزنیم ، این شد که با سه تا موتور و جمعا 6 نفر راهی بلوار سید مرتضی (ع) شدیم. تو راه برگشت قرار شد محمد ا.ف بچه ها رو به شام و با چنددرجه تخفیف به دلستر دعوت کنه.لکن بنا به طمع دوستان حاضر و با نادیده گرفتن سخن گرانبهای من که "نقد رو به نسیه ندید" قرار شد فرداشب شام رو سرش خراب شیم؛ اما...

اما شب بعد یعنی پریشب ، محمد ا.ف نسبت به قرار گذاشته شده و تعهدات فیمابین ابراز بی اطلاعی کرد و کلا زد زیرش!

بعد از شور و مشورت بین اعضای اصلی که من جزوشون نبودم (چون اصلا مشورتی در کار نبود) ، به این نتیجه رسیدند که یه جشن پتو براش بگیرن و خلاص ، اما این بار هم فرار کرد.بعد از کلی جست و جو و تعقیب گریز و کشیک در خونشون و مشکوک شدن پلیس به ما و تعقیب یه گشت نامحسوس!! پلیس دنبال موتور من و پیچوندنش، نشد که بگیریمیش!

تا دیشب که تو سالن اجرا و بعد از عادی سازی روابط و در اقدامی غافل گیرانه گرفتیمش و نصف سیبیلش رو زدیم تا درس عبرتی باشد برای دیگران!

در پایان این نکته رو هم اضافه میکنم که محمد ا.ف جان هیچ وقت یک ایرانی رو تهدید نکن.

  • علی اولیایی