سیب سبز

سیب سبز

حرفی نیست جز اینکه برای دیدن روی ماه خدا آمده ایم...دروازه ی شهادت نداریم! تنها معبری تنگ مانده... لکن دل را باید صاف کرد...باور کن با همین جنگ نرم می شود روی ماه خدا را بوسید.

آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

شب عاشقان...

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد...

:)

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

ز شهر خواهم رفت...

ز دست جور تو گفتم: ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت:
که حافظ برو، که پاى تو بست؟!

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

مصیبت زمان ما...

"یکی از مصیبت های زمان ما این است که اشخاص دارند کم کم جانشین ارزش ها میشوند"

سید محمد بهشتی

بازنشرشده از "نقاش فقیر"

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

مکانیزم ماله!

آمریکایی ها مکانیزمی تو برجام پیش بینی کردن به نام مکانیزم ماشه؛

اونوخت ما هم مکانیزمی داریم به اسم مکانیزم ماله!

#برجام #روحانی_طور #عراقچی_طور #نوبخت_طور #لاریجانی_طور

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

ذهن خوان...

تصور اینکه بدونی فلانی میتونه ذهنت رو یا صداهای فکرت رو بشنوه ترسناکه اما تو این دنیا هستند کسانی که میتونند به چشم های شما زل بزنند و بدون اینکه شما بفهمید ، آنچه که از ذهن شما میگذره رو بشنوند.
خب شاید بگید میشه ذهنمون رو در برابر این افراد کنترل کنیم ؛ حالا هرچه قدر هم که سخت باشه؛ ولی به نظر من سخت از کنترل ذهن ، شنیدن افکار آدم های دور ورته، اینکه صداهایی رو بشنوی که از هیچ حنجره ای بیرون نیومده ، اینکه بشنوی و به روی خودت نیاری...

این شنیدن ها اونقدر برای من سخت بود که از دو سال قبل از خانواده و اجتماع فراری شده بودم.
حدود دو سالی بود که صداهایی گم و مبهم میشنیدم که با شلوغی اطرافم نسبت مستقیم داشت.هرچه قدر افراد بیشتری رو میدیدم صداهای توی ذهنم شلوغ تر و مبهم تر میشد.
اون اوایل شنوایی سنجی هم رفتم و حتی بعدتر برای درمان ، داروهای روانپزشک رو هم امتحان کردم؛ اما جز معده ای خراب و هزینه ای سرسام آور چیزی عایدم نشد...

تا اینکه تصمیم گرفتم دانشگاه و کار رو بیخیال بشم و تو یه روستای کم جمعیت و آروم یه تیکه زمین بخرم و خودم رو به کشاورزی و گلخانه داری مشغول کنم.
وسایل سفرم رو جمع کردم و با کلی جنگ و دعوا و توضیح و نصیحت خانواده و با اندک پسندازم راهی سفر شدم.
کجا؟
هرجایی که جز فکر خودم فکر دیگه ای رو نشنوم،یا حداقل افکار و ذهنیت های درست درمونی بشنوم...

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

مِی ناب!...

در این بساط به جز شربت شهادت نیست / مِیی که تلخی مرگ از گلو تواند شست

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

رویای نیمه شب...

روزگاری با ریحانه هم بازی بودم و حالا پسندیده نبود که حتی نگاهش کنم. دیگرآن کودکان دیروز نبودیم. گذشت زمان با آنچه در چنته داشت، بین ما دیواری نامرئی کشیده بود. پدربزرگ با اخمی دلپذیر دستش را دراز کرد. مادر ریحانه گوشواره ها را کف دست او گذاشت.

- نه خانم، این اصلاً در شأن ریحانه عزیزما نیست. کسی که حافظ قرآن است و احکام و تفسیر می داند، باید گوشواره ای از بهشت به گوش کند.

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

جاءالحق...

"خط ثلث ، طراحی شده با نرم افزار میرعماد"

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

عزیز...

ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست...

  • علی اولیایی
  • ۰
  • ۰

حسابان...

‏ولی راموسا اونی که جزوه ی حسابان منو از تو جامیزیم بلند کرده بود بیاد خودش بگه،کاریش ندارم.‌‌‍..
بعد یازده سال یهو یادش افتادم
  • علی اولیایی